تبليغاتX
شاید...زندگی همین باشد!
گاهی دستت به قلم می‌ره! دلت می‌خواد بنویسی، نه از چیز خاصی و نه از فرد خاصی!
گاهی همه چیز دست به دست هم می‌ده تا تو بتونی بنویسی! حتا اگه مدت‌ها ننوشته باشی. وقتی شب باشه، وقتی تاریک باشه، وقتی سکوت شب تمام زندگی رو در خودش حل کرده باشه، وقتی پیانوی فریبرز لاچینی توی گوشت غوغا کنه، وقتی مولوی بخونی، وقتی کتاب شعرهای شاملو و کسرایی رو برای هزارمین بار زیر و رو کرده باشی، وقتی خیام قدیمی مامان رو مثل عروسکای بچگی با خودت این طرف و اون طرف برده باشی.
گاهی دست به قلم می‌ره، که بی‌تاثیر از این «وقتی»‌ها نیست! بین تمام این‌ها فکر هم می‌کنی! به گذشته، به حال، به آینده. دروغه اگه بگی گذشته که دیگه گذشته و نباید بهش فکر کرد! خودت هم خوب می‌دونی که وقتی با خودت و ذهنیاتت تنها می‌شی، اول به گذشته‌ات، به روزهای سپری شده‌ات فکر می‌کنی! حتا اگه تلخ باشن، مثل اسپرسوی بدون شکر! و اگه شیرین باشن که...! فکر کردن به روزهای حال، چندان جذابیتی نداره، بودن و حضور در اون‌ها باعث می‌شه کمرنگ‌ترین افکار توی ذهنمون رو داشته باشن! و این نه تقصیر ماست و نه تقصیر اون‌ها که حال هستند! - برخلاق این روزهای خودم که آنقدر هست برای فکر کردن که گاهی کم می‌ارم! - و دست آخر آیندهٔ نامعلوم، بخش عظیمی از این پروژه‌های فکر کردن رو به خودشون اختصاص می‌دن! گاهی آرمان‌ها و آرزوهایی که وجود داره، حتا مارو از مرز واقعیت دور می‌کنه! و چه شیرینند این آرزو‌ها! این خیال پردازی‌هایی که اکثرن حقیقتی را نیز دنبال نمی‌کنند.
هر وقت به دلم پا می‌دم که حرف بزنه، گازش رو می‌گیره و همین جوری می‌ره! و وقتی به خودم می‌ام، با حداکثر سرعت عملی که توی خودم سراغ دارم، ترمز دستی رو می‌کشم!!
این نوشته هم، اگه چند خط دیگه ادامه پیدا می‌کرد، حتمن ترمز دستی نیاز داشت و اون وقت اینجا نبود! اما زود‌تر فهمیدم و ترمز کردم.
زمزمهٔ این روزهام:
 «چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان بامید شک همه عمر نشستن
هان تا ننهیم جام می‌از کف دست
در بی‌خبری مرد چه هشیار و چه مست»
آخر: آخرین کار لاچینی که سومین قسمت از «پاییز طلایی» هاست، فوق العاده است، گوش بدهیدش.

+ نوشته شده در چهاردهم فروردین 1391ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط نگین |

همیشه به روزای آخر سال که نزدیک میشیم به عقب بر می گردم، به روزایی که گذشته! شاید بعضی فکر کنن این کار، کار بیهوده ای ه! اما من درست عکس فکر می کنم و این روزها، هرسال دقیقن همین روز های پایانی مونده به آغاز، کندوکاوی توی گذشته ام انجام میدم!

اما اینجا قرار نیست از گذشته ی شخصی حرف بزنم! هفته ی آخر اسفند که می رسه، دیگه جدی حال و هوای عید تمام وجود آدم رو می گیره، و وقتی فکر می کنم امسال سر سفره هفت سین، درست لحظه ای که توپ سال 91 رو در می کنن، به چه کسایی باید فکر کنم، مخم هنگ می کنه !! امسال کلی آدم هست که باید بهشون فکر کنم، باید فکر کنم به دوستی هایی که امسال شروعشون کردم و می خوام که همچنان ادامه داشته باشن.

امسال موقع شروع سال کلی حرف هست برای گفتن و کلی دیگه هم برای نگفتن!!

بهاران است! شروع بهاران مبارک....

+ نوشته شده در یکم فروردین 1391ساعت 2:47 قبل از ظهر توسط نگین |

غم ناک‌ترین منحنی دنیا درست وقتی شکل می‌گیرد، که آنقدر درد داشته باشی که گریه در برابرشان زانو زند، آن وقت تو می‌مانی و خنده‌ای که به وجود می‌آید، بی‌آنکه حقیقتی در آن نهفته باشد.
می‌خندی و می‌خندی و می‌خندی! تنها کاری ست که از دستت بر می‌آید، ترجیح می‌دهی اشک را در‌‌ همان حصار شیشه ای‌اش زندانی کنی تا در مقابل دیده گانی که تو را خندان ترینی می‌شناسند که تا به حال دیده‌اند، فرو بریزند، ترجیح می‌دهی تنهایی‌هایت را با فکرهایی که نمی‌دانی چرا و چطور در سرت جای گرفته‌اند، بگذرانی تا اشک را میهمان بالش هرشبت کنی...
هنگامی که درد را زنجیر کرده‌ای و خودت را قانع کرده‌ای که، این تو هستی با تمام حرف‌های نگفتنی‌ات... نوری شاید، روزنه‌ای حتا.. می‌یابی، بی‌آنکه بدانی چرا.. به سمتش می‌روی، خودت را به دستش می‌سپاری، شاید غوطه ور شدن در آن چندان ساده نباشد، اما.. می‌دانی هست، می‌دانی که حالا در میان دستانت است و هیچ گونه نمی‌خواهی از دستش بدهی... و این درست زمانی ست که خنده‌ات دیگر آن منحنی غمناک نیست، خنده‌ای ست به پهنای صورتت، و بی‌آنکه بخواهی بر آن نقش می‌بندد!
حتا اگر دستانش سرد‌تر از تو باشد، باز هم گرمای وجودش، نوری را در تو زنده می‌کند که تا قبل از این تجربه‌اش نکرده بودی...

+ نوشته شده در چهارم اسفند 1390ساعت 1:37 قبل از ظهر توسط نگین |

۱۷بهمن است! ۱۷ روز از بهمن گذشته است! برای من ۱۷ بهمن روز عجیبی ست. یک سال است که عجیب شده است.. یک سال است که از ۱۷ بهمن می‌ترسم.. می‌ترسم از رسیدنش.. می‌ترسم از ۱۷بهمنی که سال پیش یکشنبه بود.. می‌ترسم از رسیدنش.. اما ترس من کافی نبود تا ۱۷ بهمن نیاید.. ۱۷ بهمن آمد.. این بار اما دوشنبه است..

 

۱۷بهمن ۸۹، یکشنبه است!! ساعت ۷صبح را در گوشم صدا می‌زند.. من در راه امتحان، رانندگی از نوع تئوری‌اش!! مدارکم کامل نیست! با قیافه‌ای عبوس برگشتم! کارت ملی نداشتم! خوب یادم هست مهمانی عزیز هم در خانه بود، اما من همچنان عصبانی بودم، به دنبال کارت ملی در این شهر درندشت افتادم! دست آخر همانطور عصبانی برگشتم! ظهر و نهار گذشتند، عصر نبود، بعد از ظهر بود، زنگ تلفنی که صدایی عصبی از دایی را داشت.. «مادرت می‌تونه صحبت کنه؟» کاش تلفن را دستش نمی‌دادم.. کاش می‌گفتم نه! نمی‌تونه! اما...

شنیدم که گفت: نههههه... کی؟؟؟ و هق هق گریه...

گریه‌اش را فکر می‌کردم دیده‌ام، اما ندیده بودم.. پاسخگوی اشک‌هایش نبودم.. بغض در گلویم خشک شد...

پدر بزرگ رفت... پدر بزرگ دیگر نیست... پدر بزرگ را ندیده بودم، خیلی وقت... لرزش دستانش را تنها خاک آرام کرد....

فردایش وقتی می‌رفت، وقتی جسم ساکتش را در آن گودال می‌گذاشتند، صورتش را دیدم.. صورتش همچنان مهربان بود.. اما چشمانش را ندیدم.. نذاشتند که ببینمشان...

آن روز کنارش ماندم، زیاد... تن‌هایش نگذاشتم، زیر برفی که آن گونه سرد می‌بارید بر آتشی که از درون فرایم گرفته بود.....

 

 

یک سال است که آن گوشه اتاق جای خالی‌اش را فریاد می‌کشد...

 

پ. ن: پدربزرگ ندیده بود، هرگز هیچ کدام از ما را ندیده بود... چشمانش اما آبی بودند، این را  می‌دانستم...

+ نوشته شده در هفدهم بهمن 1390ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط نگین |

هی دو ساله من!!

خوب یادم هست شبی را که متولد شدی!! اولین لبخندت را دریاد دارم! گریه‌هایت را که از غمناکی روزگار بود به خاطر دارم! یادم هست دندان در آوردی! کلماتی را که بر زبان راندی با تمام وجود در ذهن حک کردم!!

حال دو سال گذشته! دو ساله شدی کوچک من!! بزرگ شدی! قد کشیدی در مقابل دیدگانی که‌گاه فراموش می‌کرد چون تویی وجود دارد!! آرزویم برایت بزرگ شدن است! بزرگ شدن به وسعت تمان زیبایی‌ها و مهربانی‌ها!

بزرگ شو اما... قول بده، عهد ببند که هرگز ترکم نخواهی کرد... قول می‌دهی؟؟!!!

 


+ نوشته شده در نهم بهمن 1390ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط نگین |

           بچه که بودم ، بچه تر از حالا ! زمانی که تازه فهمیده بودم وقتی می نویسم " صابون " فرقی هست با وقتی می نویسم " ثریا " ! زمانی که بچه بودم ، زمانی که تمام رویاهام خلاصه می شد توی عروسکی که جایی در بازی هایم نداشت و توپی که تمام زندگی ام بود ! درست همان روزها ، روزهای " مدرسه ای " انشایی نوشتم با موضوع " خود را توصیف کنید " ، چیزی شبیه معروفترین انشای مدرسه! پائیز را توصیف کنید . یا حتی برای معلمان خوش ذوق تر ، بهار و زمستان هم در دستور کار قرار می گرفت !

           این روزها بعد از گذشت نزدیک به 10 سال از آن روزها ، وقتی انشایم را می خوانم ، نه میخندم و نه حتی جمله ای برای افسوس و گذر عمر بر زبان می آورم . وقتی می خوانمش ، جلوی آئینه می روم .. دخترک بزرگ شده ، دخترک قد کشیده ، دخترک موهایش را می بندد ! دخترک دیگر دخترک نیست ! اما چشمانش می خندد ! هنوز هم چشمان دخترک است که در آئینه روبرویم می خندد ! دخترک زنده است !

          حالا می فهمم چرا هنوز توپم تمام زندگی ام است ، چرا با دیدن آب نبات چوبی های رنگارنگ پشت ویترین مغازه ها دلم غنج می رود و تمام حواسم پرت آن آدامس خوشمزه اش می شود ! چرا با دیدن کفش های کتانی از خودم بی خود می شوم ! چرا هنوز پایم را روی پایم می اندازم و بی هیچ دغدغه ای کارتون تماشا می کنم !!

           خودم را یافتم ! خودم را در لابلای خطوط انشای بچه گی ام یافتم ! خودم را یافتم که هنوز از بچه گی کردن خسته نشده ام ، هنوز دلم خنده های بی دغدغه ی کودکی را می خواهد .

                      این من هستم ، دخترکی که هنوز بچه گی اش تمام نشده ...

 

+ نوشته شده در شانزدهم دی 1390ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط نگین |

اسب حیوان نجیبی است .

این روزها با شنیدن این جمله بیشتر از اینکه به یاد سهراب و دلتنگی هایش بیفتم، عبدالرضا کاهانی و فیلمش را میبینم !فیلمی که از عنوانش چیزی دستگیرت نمیشود، پوسترش انبوهی از بازیگران را نشان می دهد که در یک ردیف پشت لبخند محو عطاران ِ پلیس ایستاده اند.

فیلمی که طنز است و میخنداندت ! ولی واقعا طنز نیست .. روایتی است از جامعه ی امروز ما !

فیلم اما فیلم خوبی ست.می گویم خوب، از آن جهت که در شهر جریان دارد، زیر پوست این شهر، هستند افرادی که سرگذشتی این چنینی داشته باشند.هرچند که در بعضی سکانس ها، نیمه خالی لیوان آنقدر بزرگ شده که خود لیوان میشود !!

خلافکاری که در لباس پلیس، سعی در سوء استفاده از مردمی را دارد که خطا میکنن واز ترس برملا شدنش، تن به هر کاری میدهند. پلیس بودن نقابی میشود برای زشتی های " شکیبا ". اگر تا قبل از این پنهانی در زندگی دیگران سرک میکشید، این شب به لطف لباس پلیس و بی سیم کم خش خش اش ! در جواب : "اینجا چه خبره ؟" پاسخی کامل میشنود .

از طرفی فیلم نگاهی ناراضی  به وضعیت شغل در جامعه دارد؛از حمید که جنس قاچاق می فروشد تا پیمان که آموزشگاه خطاطی دارد! همه شان درگیر شغل داشته و نداشته شان هستند!حتی برزو که قطعه های کلاسیک میسازد و در سکانس هایی از فیلم، زمینه کلام بازیگران میشود،برای پخش موسیقی اش مشکلات زیادی دارد.

 بازی بازیگران ، قالب بندی موضوعات ، فیلمبرداری عالی ، همه و همه از نکات مثبت فیلم به حساب می آیند، اینکه فیلمی از مشکلات اجتماعی روز به این صراحت صحبت کند، مثل راه رفتن روی لبه ی تیغ است ! که "کاهانی" این رنج را به جان خریده است.

" اسب حیوان نجیبی ست " فیلم خوبی ست ، فرصت دیدنش را،آن هم روی پرده سینما از دست ندهید.

 

 

 

+ نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1390ساعت 3:12 قبل از ظهر توسط نگین |

باز شبه ! باز تاریکه ! باز سکوت نشسته و داره نگام میکنه ، جوری که سنگینی چشماش رو تمام بدنم حس میکنم ، این جوری بهم یاد آوری میکنه که کار عجیبی نباید ازم سر بزنه !!

باز رادیو توی گوشمه ، باز کتاب می خونم ! - جوری که گاهی مغزم قاطی می کنه روی کروم تمرکز کنه ! -

باز منم و تنهایی هام ، باز یه قلم از جنس دلتنگی گرفتم دستم و کلمات رو ریل وار روی سپیدی کاغذ پخش می کنم !

چرا فقط من باید ساکت باشم ؟ چرا این ساعت لعنتی ، دست از تیک تاک کردن برنمی داره ؟ جوری تیک تاک میکنه که با وجود صدای رادیو ، بوضوح میشنومش و ... ازش خوشم نمیاد !

چرا نفس های تند تند داداشام توی خونه جوری پخش میشه که احساس می کنم توی خواب مسابقه گذاشتن ؟ انگار این آخرین کاریه که دارن انجام میدن !

نخونده های کتابام رو پخش کردم روی زمین ! نشستم وسطشون - من روی قله ام !- فکر می کنم ، فکر میکنم به همه ی فصل ها ، به همه ی خط ها ، به همه ی کلمه ها .حتی گاهی تک تک حروف هم برام مهم می شن ! کتاب هام رو پخش کردم ، بدون این که فکر کنم ، جمع کردنشون چقدر می تونه سخت باشه ، دوباره چیدنشون توی 3 ردیف ! جوری که بزرگترها برن عقب ، کوچیکترها جلوی جلو ! اونایی که متوسطن و قطع استاندارد کتابن ، وسط بشینن ! مثل مدرسه ، مثل نشستن های سر کلاسای مدرسه !قد بلندا همیشه عقب بودن ، اما منو مجبور میکردن جلو شینم !! با اینکه هرگز گوش نکردم !!!!

رادیو میگه : ساعت 2 بامداد ! " مواظب رویاهاتون باشین که بی رویا زیستن یعنی مردن ! "

" رویا ؟ "

رویاهام کجان ؟؟ یه جایی همین اطراف شاید ! شاید گذاشتمشون توی اون جعبه ی چوبی که قفل های قدیمی بهش وصله !!

آره ! همون جان ! گذاشتمشون که یادم نرن ! نرن و دیگه نداشته باشمشون ! از ترس ! ترس گم کردن رویا !!!!

من ! شب ! تاریکی ! سکوت !

من ! این جا ، روی قله ی نخونده هام !!!

من ! بی دغدغه ی فردا !!

من ! بدون رویا !!!

 

سکوت ! رفت !!!! خسته شدم از بس ساکت بودم !!!!

 

                                                   یه شب پائیزی ! من با تنهایی هام ! من با دلتنگی هام !

+ نوشته شده در بیست و هفتم آبان 1390ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط نگین |

چقدر دوست ندارم آدم هایی رو که خودشون رو بزرگ می دونن ،خودشون رو بزرگ میبینن !

چقدر دوست ندارم آدم هایی رو که فکر میکنن بواسطه ی بزرگی خودشون ، حق دارن کوچیکی بقیه رو به رخ بکشن !

چقدر دوست ندارم آدم هایی رو که به این فکر نمی کنن که بعضی ها با کوچیکی خودشون بزرگی میکنن . . .

چقدر دوستشون ندارم ، وقتی باد به غبغب می اندازن و شروع میکنن به حرف زدن ، حرف زدن هایی که با جرقه های کوچیک روشن میشن و با فاجعه های بزرگ تموم . . .

چقدر نمیتونم دوست داشته باشم اون هایی رو که فقط و فقط خودشون هستن !  

+ نوشته شده در بیست و دوم مهر 1390ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط نگین |

فصل

گویا فصل شقایق است

گویا فصل چیدن است

و اینک ،

من و گنجشک و گردش گاهواره ایم

که در عطر شقایق ها

تکرار می شویم .

 

نمی دونم چقدر شاملو می خونی ، نمی دونم چقدر شاملو رو می شناسی ... اما من شاملو می شناسم و شاملو می خونم ، خیلی ... با بامدادی زندگی می کنم که هرگز جای خودش رو به صبح نمی ده ، بامدادی که همیشه بیدار و آگاهه ... بامدادی که خیلی آگاهانه از پشت اون 2 تا عدسی نسبتا بزرگ نگاه می کنه ، با سیگار وینستونی که بین انگشتاش جا خوش کرده ...

من با بامداد زندگی کردم ، زندگی می کنم !!! از روزی که یادم میاد زمزمه شاملو توی گوشم بوده ، کتاب های شاملو رو بیشتر از کتاب های درسی خوندم ، عکس های شاملو رو بیشتر از عکس های خانوادگی دیدم و سر مزار شاملو اون قدر رقتم که هرگز راهم رو گم نمی کنم .....

همیشه از شاملو که می نویسند ، از نوشته هایش می گویند و از گفته هایش ! اما هرگز کسی نگفت ، شاملو نوشته ای نداشت که ما ( من و تو ) ندیده باشیمش ، نشینیده باشیمش ؟؟

هر کسی که دستی در قلم داشته باشد ، حتما منتشر شده هایی دارد که برای خودش است ، برای تنهایی هایش ...

امسال 11 امین سالی ست که بامداد را در کنار خود نداریم و تنها با یاد و نوشته هایش روزگار می گذرانیم ... 2 سالی بود که پسری که اکنون دیگر نیست که یادی از پدر را زنده کند ، روی نامنتشر شده های پدر کار می کرد ، دست نوشته هایی که هرگز در روزگار خودش زیر چاپ نرفت .

امسال به بهانه ی 11 امین سالگرد خاموشی بامداد ، کتابی چاپ شد که شامل داستانک ها و شعر هایی بود که پیش از این جایی نیامده بودند .

 

خانه ی من

             در انتهای جهان است .

                                           احمد شاملو

منتشر نشده هایی از احمد شاملو - به بهانه ی یازدهمین سال خاموشی

به کوشش سیاوش شاملو

گردآوری ، تصحیح و ویرایش : بهروز صاحب اختیاری

نشر مینا ، چاپ اول ، سال 90

+ نوشته شده در دوم مهر 1390ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط نگین |